سلام بر مهربانوی آن ور مرز و آن شهر دورِ دور

جویای حالم اگر باشی ملالی نیست جز دوری دست های تو که بالش خواب امنم می شدند آن روزها و این روزها نیستند.

جان دلم که تو باشی صبح که بیدار شدم بوی یاس امین الدوله و بوی دست های تو می آمد لابلای خیال ، وسط خیابان اورتگا در قلب مونتن ویو،

خوشحالم که تو فیس بوک نداری و دست تطاول مارک زاکربرگ از دامن گلدار و قلب مهربان ساده ات کوتاه بوده و نتوانسته ای عکس های برنده پولیتزر 2016 را ببینی که توی فیس بوک دست به دست می شوند با اخطار. به این اخطاردقت کن مهربانو. معنایش چیزی مثل خاکستر شدن غزل، وسط فصل تنهایی است.

مهربانو اولین عکس؛ مردی را نشان می دهد روی یک پل مه گرفته ، سایه ندارد مرد. هیچ صدایی دور و برش نیست . ترانه ای هم اگر بلد بوده بخواند لابد آنجا یادش رفته با نم بارانی که نشسته روی شانه هاش، شانه های افتاده بی غرور و بغلش دخترکی است که او را سخت چسبیده ، انگار کن که آخرین رویا و آخرین لبخند، حتی نه دنبال سرپناهی است مرد بی غرور. چیزی مثل ژلاتین ناب ریخته شده روی زمان عکس . همه چیز حتی صاعقه ای که می خواسته بزند و نزده، متوقف شده وسط آسمان و زمین. مرد سوری برگشته از گور، پشت به گلوله و آوار توی گوش دخترک در آغوشش که نیمه خواب و نیمه بیدار است زمزمه می کند «نترس دخترکم، خونت بر زمین نخواهد ریخت» . او روی پل می رود به سمت ویزور دوربین ، خون دخترش نریخته و غرورش را با خودش نبرده است.

آه ای آخرین خاتون. بگذار برایت بگویم عکس بعدی آدم های سرگشته ای هستند سوار بر یک بلم شکسته. کودکی سوری برهنه شده رو به دریا پیراهنش را می تکاند مهربانم. آنها سه شب در دل تاریکی تهی از زندگی، همه بال ها و دست هاشان را گم کرده اند و روی آب معلق مانده اند بی غذا و آب و شکوفه.

حالا دیگر زنده مانده اند و باورشان نمی شود که گلی هم می تواند بروید از نو یا پرنده ای هم می تواند بخواند با دمادم صبح. آنها اسمی ندارند مهربانو و نامشان را هم با دست هایشان وسط طنین صدای بمب افکن ها جا گذاشته اند در حاشیه «دیرالزور» و از راه حمص زده اند به قلب آبها، سه کودکشان لابلای تاریکی دریا رفته اند با ماهی ها بازی کنند با مرجان ها و آنها رسیده اند آنجا بی آنکه معنای نان و صندلی لهستانی روی ایوان امن خانه و درخت انار آن سه کنج حیاط به خاطرشان مانده باشد.

مهربانوی من، عکس سومی مردی است وامانده در سکوت، پشت سرش دریاست، شب از نگاهش عبور کرده به استخوانش رسیده مهربانم، این یکی عکس، دیگر باران ندارد، او دخترش را لابلای درگیری معارضین النصره و ارتش سوریه بر سر چهار تکه ظرف و ظروف و جعبه و مهره عتیقه فراری داده، تمام مسیر «دوما» و «جویر» و «ام جرین»  را دویده و حالا رسیده لب ساحلی که دندان دارد و هیچ هم منتظرش نیست. وای مهربانوی من ، چشم خاطراتم را در آورده اند، بگذار نبینمشان، تو که می دانی من از تقویم های کهنه بیزارم. آنها دردهایم را شماره می کنند.

 

کسی که یاد تو از خاطرش نمی رود…

دختر دورمانده از خاطر رفته ات ، یک گوشه شهر مونتین ویو، بیدار مانده تا فلق …

دهم جولای 2016


منتشر شده

در

توسط